۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

انعکاس

انگار زیباییِ من
تنها در تمجیدهای تو خلاصه می شد!
چند روزیست کمتر نگاهم می کنی و
من در آیینه ی اُتاقم
بدریخت ترین دختری هستم که تا به حال دیده ام!

تو اشتباه می کردی

پیروِ تصوراتِ کودکیم
من هیچ گاه زیبا نبوده ام

تو هر دویمان را گول می زدی

شاید هم به قولِ دوستی
من خُرده آیینه ای رو به آفتاب بوده ام
که این روزها از مسیرِ نور مُنحرف شده ام

من آدمکِ روزهای ابری نیستم
من انعکاسم و هیچ نیستم

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

عابرانِ پیاده از گلدانهای لبِ پنجره ی همسایه بی خبرند

مرگ
چند روزیست که در می زند

می خوانی : کوچه ها باریکَن، دُکونا بستَن

من
در خانه ای با دیوارهای بتونه شده،
سرگردانم

می پرسی : خونمون رو دوست داری؟

من
به زور می خندم و احساس می کنم که چقدر بدریخت شده ام
خانه ی ما
خانه ی تو

دستِ چپم
چند روزیست درد می کند

مرگ
چند روزیست
پشت درِ خانه ی من
ایستاده است
خانه ی ما
خانه ی توست

دست چپِ من
جای خالیم در قلبِ توست


نگرانِ گلدانهای لبِ پنجره ی همسایه ام

دختر و پسریش فرق نمی کنه، مهم اینه که سالم باشه

دُختر
موجودی که با کمکِ مردش، زَن نام گرفت
و
با تَن دادن به شهوتش، فاحِشه
.

.
.
پسر
موجودی که با سبز شدنِ پُشتِ لَبَش
مَرد نام گرفت
و
مَرد ماند

زن بودن برایم یک وظیفه بود

من یک جنس ماده هستم
و این گُه ترین اتفاقی بود که می تونست برام بیفته
جنس ماده از نَر و مادّه باید حرف شنوی داشته باشه و جنسِ نر ، از هیچ کَس
در اینجا اعلام می دارم
که دهان اینجانب، از ماده بودن سرویس گشته است
...کلی بگویم
دهانِ این جانب، از وجودِ خارجی و داخلی داشتن، آسفالت گشته است
تُف
اوغ
فین
قِی
و
غیره

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

خونه ی ما

یک مربع که مثلثی روی آن نشسته است
مثلث قرمز است و مربع آجُری رنگ
قسمتی از مثلث سوراخ شده و از توی آن دود می آید...


نقاشی دورانِ کودکیمان
امن ترین نقطه ی بزرگسالیمان شد

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

درخت خیابون رومی را از ریشه کندن


درخت خیابون رومی رو از ریشه کندن
اما هنوز جای زخمش روی زمین مونده
و تبدیل به یه سوراخ گُنده شده.
شهردار محل به هر روشی رو کرد
آسفالت
سنگ ریزه
تخته چوب
گِل و گَچ و سیمان.

چند روز پیشا خودم دیدم که دکتر پوست، علوی رو برای تجویز کِرِم برطرف کننده ی چاله چوله ،آورده بالا سرش.
خلاصه ،از پاها و پُلُس ها و جلو بندی های به فنا رفته که بگذریم ؛
چه خرج و وقت و پول بیت المالی که به پای این سوراخچه ریختند و هیچ افاقه نکرد.

اون روزا که درخت سر جاش بود ، یه فرمون کج می کردیم و از بقلش رد می شدیم.
بعضی وقتا ما سلام می کردیم و بعضی وقتا...اون.

وسط اون همه ماشین...


یه درخت بود
که بالاش پُر از برگ و پرنده و لونه و اکسیژن بود
هم تنوع بود و هم زیبایی
هم سرعت گیر بود و هم زندگی
کُل تعویض روغنیای اطراف و حیاط خونه ی صابر خان،رو زیر سایه اش میگرفت
صابر خان
معلّم بازنشسته ی ادبیات آموزش و پرورش
هفتاد و سه سالش بود و هر روز زیر سایه ی درختِ رومی می شِست و روی صندلیش تاب می خورد...
گاهی وقتا روزنامه می خوند و گاهی اوقات مجله هایی رو که به واسطه ی اشتراک سالیانش دمِ در می نداختن ، ورق می زد
نسیمِ ملایمِ سایه ، موهای کم پُشت و جو گندمیش رو نوازش می کرد تا چُرتش بگیره،تا اینکه با صدای جیک جیک گَنجشکا چُرتش پاره می شد...

امروز
درخت
نیست
حیاط خونه ی صابر خان پُر شده از خاک و برگهای خَشک شده و چند تیکه از شاخه های درخت
تعمیرکارای اطراف با کلاهِ نقاب دار و عینک آفتابی ،مشغول کارشونن
صابر خان
نیست
یا توی خونه... جلوی تلویزیون خوابش بُرده،
یا....!!!

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

نان و کاه

عمله های محلمان نان لواش ماشینی با تخم مرغِ پرورشی میخورند،دیگرحتی نایِ متلک انداختن هم ندارند.چه برسدبه آجُر.درخِشتِ آجُر،کاه ریختیم تاسَبُک شودودیوارِ خانه هاتان از کاه شد.صدایتان راازپُشت دیوار شنیدیم وبه مزاقِمان خوش نیامد.به تلنگُری،بی خانمان شُدید.آی،دخترِ همسایه،هیچ کَس فکرش را هم نمی کرد،که روزی دِلِ تو برای"مَتَلک"تَنگ شود!کُجایی نانِ بربری؟کجایی صدای پُتک؟کجایید کُلنگ و بیل؟ما،در محلّه یمان بی خانمان شُدیم

چین شِکمان

چینِ شکم مرضی شایع ، موروثی و تا حدودی غیر قابل درمان می باشد ، که در برخی موارد، افراد به صورت پنهان به آن مبتلا هستند


علائمِ : ورود شکم، قبل از هر کدام از اعضای بدن،به محوطه ی مقصد

بسته نشدن دکمه های سه و چهار از پایینِ پیراهن

ایجاد خطوطِ اُفُقی در اطراف و قسمتِ فوقانیِ ناف

بیرون زدگیِ شکم در حالت نیمرُخ، حتی نمایان تر از بعضی دیگر از اعضای بدن

تمایل به استفاده از شکم، به عنوانٍ تکیه گاهِ دست

مالشِ شکم در هنگامِ تفکّر و مذاکراتِ مُهم


طریقه ی تشخیص : پاها را جفت کنید و در حالت رِلَکس (مقصود عدمِ انقباضِ عضلات ،مخصوصا عضلاتِ شکم می باشد) ابتدا خطی موازی با ستونِ فقرات ، و عمود بر زمین،از تُکِ دماغِ مَریض رسم کُنید تا با سطح زمین برخورد کند .سپس ، از نقطه ی ناف و محلّ تلاقیِ خطِ یاد شده و زمین،زاویه ای رسم کُنید.... در صورتیکه زاویه ی بدست آمده بزرگتر مساویِ با "30 درجه" باشد ، فرد ،مبتلا به مَرَض

" چینِ شکمی یا فُلد تامی** " میباشد



پیشگیری : کم بُخور ، همیشه بُخور



درمان : ندارد



پیامِ اخلاقی - بهداشتی : پیشگیری بهتر از درمان است... پس حالا که مبتلا شُده اید... بخورید و بیآشامید تا دُکتر خضری و کرمانی هم دُکتر بمانند




** Fold Tummy

همسر عزیزم...آقا/خانم غول

بیایید به روزی فکر کنیم که از خواب بیدار میشویم و میفهمیم که سرمان را تا صبح روی پای یک غول گُذاشته ایم...
آن هم غولی بی شاخ و دُم....
با ابروهای پیوسته و چشمانی خونین...
حال چه کنیم؟
یا مارا دزدیده است...
یا دیشب سگ مست بوده ایم...
یا دیروز صبح هم همینجا از خواب پریدیم و یادمان نمی آید...
یا همه ی این حرفها چرندیاتِ یک مغزِ تعطیل است...غول کجا بود؟
این همسرِ مهربانم خانم/آقای ایگرِگ است

مرگش ،چشم به راه، فرا می رسد

ذهنی تپنده
فشارِ خون در جامعه ای بی نشان از حیات
خون بی اعتنایی به اعضای مُرده
چون زائری در بهشتِ زهرا
بی فاتحه از قبور می گذرد
بی فانوسی
او می تپد تا سنگرش را حفظ کند

و
مرگش ،چشم به راه، فرا می رسد

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

در چاهار راهِ اِشراق

نشتن و نگاه کردن

به در و دیوار

به عکس ها

همگی سرِ جای خود

اما

تغییر کرده است.

نشستن و گوش کردن

به نوایی که دیگر برای تو به صدا در نیامده.

نشستن و شنیدنِ

حرفهایی که ، از تهِ دل نیست

که ، همان حرفهاست

اما این صدای تو نیست.

خداحافظ...

این صدای من است

و

گوشِ تو بدهکار نیست

لایه ی اوزون

خونه خیلی ساکته

و من از خونه ساکت تر

تنها کسی که جرات حرف زدن داره

لئونارد کوهنه

این تِرَک رو هم من دوست دارم و هم تو

از توی ام پی تری پِلِیِر خودت بَرِش داشتم

آره

این همون تِرَکیه که همیشه در آغوش تو بهش گوش دادم

هنوزم در آغوشتم

اما تو نیستی

نه

هستی

شاید پُر رنگتر و زیباتر از گذشته

تو هستی و نیستی

این یعنی

عشق

عشق برای من اینجوری شد و برای بقیه

شاید

جور ِ دیگه

احساس می کنم که چیزی به آخر دنیا نمونده

حداقل برای من

یا شاید برای ما

اما هنوز اندازه یِ قطرِ لایه ی اوزون برام مهمه

دوستت دارم... تا هم، نداره

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

سه شنبه را دوست دارم


امروز
سه شنبه
به تاریخ بیستم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
و من برای خوب جلوه دادن شخصیتم نزد خانمِ وجدان ، تلاش می کنم
به روزهای خوب و بد گذشته فکر می کنم و امروز
پس از تاملات درباره ی این بیست و پنج و نیم سال عمر با عزت و بی عزتی که داشتم ،در آخر این گونه بوده ام :
تا شش سالگی از آغوش مادر بزرگ و مادرم ، بدون دخالت هرگونه مهدکودک و آمادگی ، پا به زمین رساندم
بی شک تا آن روزها، دخترکی کله گِرد با چشمانی وَرقِلُمبیده بودم که جز خنده بر لبانم نبود و بزرگترین آزارم ،بیرون پَرت کردن برادر کوچکم از اِتاقمان بود..ناگفته نماند که این هم برای خودش گُناه بزرگی بود
از آن پس به کلاس اول دبستان رفتم... جایی که برایم تنفرانگیز بود و آنقدر به آن مکان بی علاقه بودم که اکنون نیز پشیزی از آن زمان به یاد نمی آورم
خدا را شکر
که در سن هفت سالگیم به منطقه ای دیگر عزیمت کردیم و از آنجا بود که دوست و رفیقانی ناب اختیار کردم و با آنها دوران دبستان و راهنمایی را در اوج شیطنت و خلاقیت و بازی های آغشته به خاک کوچه و خیابانهای محلمان سپری کردم و تا آن روزها... بزرگترین آزارهایم : حرص دادن آقای اسلامی و شایگانی به کمک مهتاب و سحر و گیلی و بهنام و فرنوش و فرید ، عربده کشیدن سر برادر همسایی روبرویی ، اسکیت سواریِ لنگ ظهر، آن هم زیر پنجره ی همسایه و دست انداختن آرمیتا ، همسایه ی خیلی دخترمآبِ بقلی بود...
دوره راهنمایی به پایان رسید و از صدقه سر خط خطی هایی که به گوشه و کنار کتابهای درسی کرده بودیم ، تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی خوش خط و خال گرافیک گرفتیم چهار سالِ بی وقفه را زیر دست فرح و خواهر بزرگش شریل لی ، یک راپید به چشم زدیم و یک راپید به کاغذ گلاسه
هر روز صبح با صدای بوق پیکان گوجه ایی نجف خان نظری ، به زور و ضرب روانه ی هنرستان میشدیم و بعد از شمرده شدن تعدادِ تارهای سبیل و ابرویمان ، به غلیان هنرو ذوقمان بر روی کاغذ و بوم و در و دیوار و میز و صندلی می پرداختیم
این چهار سال هم به بهتربن شکل ممکن سپری شد و تا آن روزگاران ، بزرگترین خطایم ، دوست پسر گرفتن ، عربده کشیدن سر شریل لی بزرگ ، قهر با نیوشا به مدت دو روز ، برداشتن چهار تار از زیر ابروانم ، پیچاندن یک ربع از کلاس زبان و پرسه زدن در کوچه و پس کوچه های محل به همراه دوست پسر مذکور ، و از این قبیل موارد بود...
زان پس یک سال به تحصیل در رشته آی تی و یک سال به مطالعه ، جهت آزمون ورودی ، یا همان کنکور پرداختم
تا آن روزها... به خطاهای زیادی مرتکب شدم... دیگر داشتم بزرگ می شدم و دختری بالغ و سرکش بودم... از جمله ی آنها: داشتن دوست پسر گُه ، پیچاندن چندین جلسه از کلاسهای مترجمی ، داشتن دوست پسر گُه تر و مالاندن سپر ماشینمان به درِ یک پرایدِ پارک شده بود
خدا را صدهزار مرتبه شکر که در چندین رشته دانشگاهی قبول شدم و شش ماه در دانشگاه هنر و معماری ، گرافیک خواندم و باقی را به تحصیل در رشته موسیقی در دانشگاه هنر پرداختم
در این چهار پنج سالِ اخیر ، چه نواهای خوش و چه نغمه ها که نشنیدم... خوش لحظه هایی بود، ناب و تکرار نشدنی... جای همه خالی....
دست آخر ده مهرِ همین امسال بود که پایان نامه ای نغز ، به یاری دوستان مهربان و عزیزتر از جانم ارائه دادیم و این قائله نیز ، ختم به خیر شد .
تا امروز... سخت است که بگویم ، بزرگترین خطاهایم چه بوده است ، که همه بزرگ و بی حد بی شرمانه بوده است...
از جمله : نافرمانی و دعوا با خانواده ام در برخی موارد ، پیچاندن چند مهمانی خانوادگی ، فضولی در روابط یکی از دوستانم ، رنجاندن دوستی که سالها همراهم بود و خیلی دوستش داشتم ، نشستن ظرفهای ناهار امروز و هزاران ناهار و شام دیگر ، بعضی شوخی های لوس و آویزان با دوستان ، استعمال چندین نخ دُخانیات ، حتما چندین و چند مورد خالی بندیِ تابلو، دو سه دوره بدخُلقی با هَری جان ... و کُلی بگویم ، اینها همه ی قضیه نیست و می توان گُفت... پس از چندی تامل درباره ی شخصیتی به نامِ خودم ، اعلام میکنم که به هیچ عنوان ، آدم جالبی نیستم... و سعی کنید دور من یکی را به عنوان دوست یا رفیق ، خط بکشید...

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مغزانِ پوستِ پسته ای


مغز، پِسته است
بدان معنا که بسته است
ولیکن به صبر و کار و نگاه
به اشاره ای باز شود

مغزها مختلفند
برخی بسته اند و برخی از شیارِ جِلدِشان
به خلق می نگرند

برخی مغزها
ازنخست ، پوست و جلدِ خویش ترک گُفته اند و انتهای درون گاه ، بی هیچ پرده ی حیایی اُفتاده اند و به مراتب ، یا له می شوند و یا اندرونِ پیچ و خمِ جایگاهشان
می پُکند
برخی مردُم که راحت طلبند و زرنگ ،
بی آنکه سَختیِ پوست کندن به خویش دهند ، پاکت از تَه گرفته و لُخت مغزان را شکار میکنند

برخی دِگر بی حتـــی نیم نگاهی ، دستِ خویش به درون گاه میکنند و یک مُشت برداشته و پوست می گیرند و در خوانِ آخر به خوب و بدِ ماجرا واقف می آیند

بهتر است وضعِ آنان که باز هم نگاهی نیست ، اما... حِسی ، لامسه نام را از یاد نبُرده اند و لِه شده ها و کال ها را برنمی گُزینند
و
چه خوش است و پُر کار... پیشه ی آن دسته که هم می نگرند و هم لمس می کنند و گاه فشارکی می نهند پوست را و پس از چندی، از هفت گذرگاه ، دورتر هم ، قاپِ دُرُشت مغزان و پوست نیمه لایان را می دزدند

به فرجام
دیر یا زود
باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ هر پسته ای ، که تا به مغزش نرسی ،به نیک و بدش واقف نمی آیی و اِی کاش که به گاه برسی

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

جِنتِل فیشی به نام مینجی


من یه گُلدفیش خردسال هستم که با خانواده ام توی یه برکه ی بزرگ در یک باغ قشنگ زندگی می کنیم

ما گُلدفیش ها یک کِرمی داریم که هر چقدرهم بهمون غذا میدن،باز تا یه سایه میبینیم شروع می کنیم به بالا و پایین پریدن

نمونش همین هفته ی پیش

این صاحابمون
اسمش چی بود؟
آهان

مهتاب

اومد برای کوی ها غذا بریزه

ما هم خودمونو قاطی کردیم و رفتیم رو آب

چشم وا کردم دیدم یکی به جای غذا داره منو می خوره

خودمو با هزار جور ترفند و التماس ،نجات دادم.

من سفید و کوچولو هستم... با چشمای سیاه... روی دمم یه خط قرمز دارم و خیلی تند شنا میکنم

مامانم تپل و گِرده... بابام صبح تا شب تو فیلترِ برکه کار میکنه ، کار بابام حساب کردن تعداد حبابهای فیلتره.. معروفترین حسابداره برکمونه..گاهی اوقات از برکه های دیگه هم براش نامه ی استخدام میاد...اما اون قبول نمیکنه. میگه : "اینجا رو دوست دارم ،هم محله ی خوبیه ،هم مدرسه هاش بهترن"... داداشم سیاهه با خالای سفید...خیلی آروم شنا میکنه و صبح تا شب اُفتاده جلو تلویزیون و پی اِس میزنه...خواهرمم که برای تحصیل به یه برکه ی دیگه رفته...دلم براش خیلی تنگ شده.



هوا گرم شده
چند روزیه نمی تونم زیاد غذا بخورم
دلم یه جوریه
هی می لرزه

این همسایه های جدیدمون
خیلی ماهیای شریفی هستن


پسر همسایه

خیلی با نمکه

همَشَم دورو بر من شنا میکنه

دیروز رفتم فیس بوک پیداش کردم

ولی روم نشد اَدِش کنم

اسمش مینجی یه...چشماش مثل من سیاهه

روی تنش خالای سیاه داره و پوستش قرمزه... اون خیلی قویه و به دکوراسیون برکه خیلی اهمیت میده

حواسش به گلهای باغچه ی من هست و تا حالا یه عالمه سنگهای خوشگل براشون پیدا کرده. تا اینکه ......

امروز صبح رفته بودم دنبال غذا... یهویی یکی زد روی شونه ام...
برگشتم
دیدم مینجی یه


یه ظرف پرِ غذا برام آورده بود
باورم نمیشد

دیگه لازم نبود از تو دهن کوی ها فرار کنم

اومد کنارم نشست و گفت :" صبحانه خوردی؟"

منم خشکم زده بود و نمی دونستم به این جِنتِل فیشی که جلوم نشسته چی بگم!!!

بعد از یه مکث طولانی ، جواب دادم : "نه !"
دست کرد تو کیفشو بهم قاشق و چنگال داد... گفت : "اینا همیشه همراهمه... آخه من خیلی شکمو هستم"
منم خندیدم و گفتم : " ولی من خیلی آروم غذا می خورم"
اونم گفت : "اشکالی نداره... منم آروم می خورم"
قلبم تند تند میزد و نمی دونستم چیکار کنم


از همیشه تندتر غذامو خوردم... اون با من حرف می زد... ولی من اصلا سرم رو بالا نمی آوردم... همش اَلَکی می خندیدم و حباب می ساختم

غذامون که تموم شد ، من ازش تشکر کردم و هر کدوممون رفتیم دنبال کار خودمون

از اون موقع چندتا اس ام اس برای هم فرستادیم و حال همدیگه رو پرسیدیم

چندتا ازین شعر عشقی ها هم برام فرستاده


فکر کنم شاعر مسلکم باشه...
خدا کنه فردا هم برام خوراکی بیاره!


بخاطرِ پاستیلاش ، نه...هاااااااااا!!!
دلم براش تنگ شده!

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

چوب دو سر گُهی




چوب دو سر گُهی، بیماری شایعی که خیلی از افراد به آن دچار می شوند


چوب دو سر گُهی

چوبیست که از هیچ طرف نمی توان آنرا به دست گرفت

لذا

از آن برای مواردی چون:

چوپانی

فراری دادن سگ جماعت

رقص چوب

بالا رفتن از کوه و کمر

گِل کردن آب و ریدن به حال کفترهای فرودست

لای چرخ کردن

در ماتحت کسی یا چیزی فرو بردن

قرار دادن به عنوانِ پیشوندِ آوای چِل ،برای ساختن لفظِ چوب و چِل

خراب کردن خانه ی عنکبوت

و... هزاران عمل نیک و بد دیگر نمی توان استفاده کرد.


حال چه می شود که چوبی از دو سر گُهی می شود؟

چوپانی را در نظر بگیرید که برای راهنمایی گوسفندهای خود

از چوبی استفاده می کند که به کمک آن از کوه بالا میرود و گه گاهی سگ گله را هم می زند . بعضی وقتها به هنگام راه رفتن

چوب خود را در آبی روان فرو کرده و آبی گِل می کند و در پاره ای از موارد چوبش را لای چرخ گاریش در سر پایینی ها می کند و اگر حوصله اش سر رود برای خنده و وقت گذرانی با دوستان و رفقا ، با چوب یاد شده، قری می دهد و دلی از خستگی در میاورد. چند ماهی با چوب میگذراند تا ناغافل چوب از کمر میشکند. چوپان غمگین میشود

نیم نگاهی به چوب دو تکه می اندازد.

چشم بر هم نمیزند و آنرا در هیزمِ زیرِقابلمه ی شام می اندازد.

چوب می سوزد و خاکستر می شود...اما دوسری که از آتش بیرون مانده بود،نمی سوزد

یکی دو ساعتی میگذرد و باد خاکستر ها را میبرد

چوپان دارد عارق بعد از شامش را می زند

سگ گله از راه میرسد

دُم و لِنگ را هوا کرده و بر دو سر چوب سابق،قضای حاجت می کند

چوبی که تا دیروز هزاران کارِ چوپان میکرد

امروز تنه ای خاکسترشده و دوسری گُه مال دارد

نه به چشم چوپان می آید و نه به آتش و نه به ماتحت سگ!!!

تا چوبی دیگر

و چوپان و سگی دیگر...



نتیجه این که

در زندگی از همه ی قابلیت های خود یک جا استفاده نکنید چون میشکنید و به روزگار دوسر گُهی گرفتار می شوید.


۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

تجدید نظر پر رنگ

دور و برم همه چیز هست و تغییر کرده
شاید نگاهم بهشون چپ و راست شده
شاید تا دیروز جواب اس ام اس فلانی رو میدادم .ولی امروز به کسی که بی صبرانه منتظر تلفنش بودم ، فکر هم نمی کنم
من عوض شدم
شما هم عوض شدین
اما


اگه همون موقعی که بقیه بهمون نیاز دارن جلو چشمشون باشیم ، تجدید نظرها رنگ می بازن
حالا هی هروقت عشقتونه ظاهر شین

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

اینجا نوشیدنی ها بوی گوشت میدن ، آبدارچی بلند نماز می خونه




دختری که در "انجمن جراحان پلاستیک" کار می کنه ، هم ابروهای پرپشتی داره و هم پشت لبش سبزه

دندوناش از هم فاصله دارن و وقتی می خنده لبهاش بی اهمیت می شن

دختر خوبیه

وقتی حرف می زنه ، صداش قطع و وصل می شه
عین موبایل

وقتی تایپ می کنه ، چشمهاش ذل می شن و با خودش حرف می زنه
گره ی روسریش متمایل به راسته و هی روی سرش لیز می خوره

دختری که در " انجمن جراحان پلاستیک " کار می کنه ، هیچ پلاستیکی نداره
فقط گوشته و استخوان

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

کلیت

دیریست

کلیتم را گم کرده ام

می گردم و می جورم

تمام سولاخ سمبه های اتاقم را

دیشب پیدایش کردم

در خواب



دیریست

فکر می کنم

کجا پیدایش کردم؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

اینطور که بوش میاد
دارم خفه میشم

مامان بزرگ

خیلی وقت پیشا
اون موقع ها که کاری جز مشق نوشتن نداشتم
مامان بزرگ ، دست می زد و می خوند " گلاره ، دختر خوب کی داره؟
می خندید
اما خوب بودن من مثل دندونهای مامان بزرگ عاریه بود

ساندویچ ویدا



موسیو مرد
و

جای آگهی ترحیم


به یک کارگر ساده نیازمندیم

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

مرآت الاغچه




شریعت بیگم تازه از خواب بیدار شده بود و اصلا حال بلند شدن از روی تختش رو نداشت. داشت با خودش کلنجار می رفت که یهو یادش افتاد امروز با مرآت قرار داره و تازه قبلشم باید می رفت بانک. هوا بدجوری گرمه... خوابش میاد ،اما آفتابی که از پنجره افتاده تو اتاق ، کلافش می کنه... یه نگاه به عکس خودش که به دیوار بالا سرش کوبیده میندازه و با خودش میگه : اگه صورتم تو این عکس کامل پیدا بود هیچ وقت نمی کوبیدمش به دیوار! اتاقش از همیشه به هم ریخته تره.وقت میشه ،اما حوصله نداره ... یعنی حالش نیست که فکر کنه این خرت و پرتارو کجا بذاره یا کدوماشو بریزه دور و کدوماشو نگه داره... صدای تلویزیون بلنده.تلفن داره زنگ میزنه...مامانش تو دستشوییه... یه بار دو بار سه بار.... چها... رفت رو پیغام گیر... وااااای...مرآته ، خنگ.چرا باز اشتباهی زنگ زده خونه؟ تازه پیغامم میذاره؟ " سلام شری ،می خواستم بگم قرار امروزمون کنسله ، آخه راستش..." بوق بوق بوق.... گشنشه ، دستشویی داره ،حوصلش سر رفته ،خوابش میاد ،مرآت الاغچه

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

هیچ وقت راه انداز نشوید.... حتی شما دوست عزیز





هميشه از پارك كردن جلوي مغازه هورسان شیخ بهایی فراري بودم
آخه دقيقا سر يه تقاطع شلوغه

خب چه خوبه كه يه ماشين زير پاي آدم باشه
چه بهتر كه يه پوليم تو جيبش باشه
ازون بهترش اينه كه اونقدري باشه كه بتونه باهاش نون خصوصي بخره نه دولتي
حكايت اين نون ها مثل مدرسه هاي دولتي و غيرانتفاعي شده
هرچند كه خيلي وقتا ، دولتياش از غيرانتفاعياش بهترن
ولي ازينم نميشه گذشت كه آدم عقلش به چشماشه

بعد از چند ماه خدمت در ان.آي.تي و سرو کله زدن با رییس عزیزم
امروز دارم يه جور ديگه اي فكر مي كنم که
پارك كردن جلوي درب هورسان يا پيدا كردن جاي پارك جلوي درب دبستان غيرانتفاعي گل پسرم
خيلي ميتونه راحت تر از ، مترو سواري تا
شاه عبدالعظيم براي تعويض ورژن سيستم مالي كارخونه هورسان باشه