۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مغزانِ پوستِ پسته ای


مغز، پِسته است
بدان معنا که بسته است
ولیکن به صبر و کار و نگاه
به اشاره ای باز شود

مغزها مختلفند
برخی بسته اند و برخی از شیارِ جِلدِشان
به خلق می نگرند

برخی مغزها
ازنخست ، پوست و جلدِ خویش ترک گُفته اند و انتهای درون گاه ، بی هیچ پرده ی حیایی اُفتاده اند و به مراتب ، یا له می شوند و یا اندرونِ پیچ و خمِ جایگاهشان
می پُکند
برخی مردُم که راحت طلبند و زرنگ ،
بی آنکه سَختیِ پوست کندن به خویش دهند ، پاکت از تَه گرفته و لُخت مغزان را شکار میکنند

برخی دِگر بی حتـــی نیم نگاهی ، دستِ خویش به درون گاه میکنند و یک مُشت برداشته و پوست می گیرند و در خوانِ آخر به خوب و بدِ ماجرا واقف می آیند

بهتر است وضعِ آنان که باز هم نگاهی نیست ، اما... حِسی ، لامسه نام را از یاد نبُرده اند و لِه شده ها و کال ها را برنمی گُزینند
و
چه خوش است و پُر کار... پیشه ی آن دسته که هم می نگرند و هم لمس می کنند و گاه فشارکی می نهند پوست را و پس از چندی، از هفت گذرگاه ، دورتر هم ، قاپِ دُرُشت مغزان و پوست نیمه لایان را می دزدند

به فرجام
دیر یا زود
باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ هر پسته ای ، که تا به مغزش نرسی ،به نیک و بدش واقف نمی آیی و اِی کاش که به گاه برسی