من یه گُلدفیش خردسال هستم که با خانواده ام توی یه برکه ی بزرگ در یک باغ قشنگ زندگی می کنیم
ما گُلدفیش ها یک کِرمی داریم که هر چقدرهم بهمون غذا میدن،باز تا یه سایه میبینیم شروع می کنیم به بالا و پایین پریدن
نمونش همین هفته ی پیش
این صاحابمون
اسمش چی بود؟
آهان
مهتاب
اومد برای کوی ها غذا بریزه
ما هم خودمونو قاطی کردیم و رفتیم رو آب
چشم وا کردم دیدم یکی به جای غذا داره منو می خوره
خودمو با هزار جور ترفند و التماس ،نجات دادم.
من سفید و کوچولو هستم... با چشمای سیاه... روی دمم یه خط قرمز دارم و خیلی تند شنا میکنم
مامانم تپل و گِرده... بابام صبح تا شب تو فیلترِ برکه کار میکنه ، کار بابام حساب کردن تعداد حبابهای فیلتره.. معروفترین حسابداره برکمونه..گاهی اوقات از برکه های دیگه هم براش نامه ی استخدام میاد...اما اون قبول نمیکنه. میگه : "اینجا رو دوست دارم ،هم محله ی خوبیه ،هم مدرسه هاش بهترن"... داداشم سیاهه با خالای سفید...خیلی آروم شنا میکنه و صبح تا شب اُفتاده جلو تلویزیون و پی اِس میزنه...خواهرمم که برای تحصیل به یه برکه ی دیگه رفته...دلم براش خیلی تنگ شده.
هوا گرم شده
چند روزیه نمی تونم زیاد غذا بخورم
دلم یه جوریه
هی می لرزه
این همسایه های جدیدمون
خیلی ماهیای شریفی هستن
پسر همسایه
خیلی با نمکه
همَشَم دورو بر من شنا میکنه
دیروز رفتم فیس بوک پیداش کردم
ولی روم نشد اَدِش کنم
اسمش مینجی یه...چشماش مثل من سیاهه
روی تنش خالای سیاه داره و پوستش قرمزه... اون خیلی قویه و به دکوراسیون برکه خیلی اهمیت میده
حواسش به گلهای باغچه ی من هست و تا حالا یه عالمه سنگهای خوشگل براشون پیدا کرده. تا اینکه ......
امروز صبح رفته بودم دنبال غذا... یهویی یکی زد روی شونه ام...
برگشتم
دیدم مینجی یه
یه ظرف پرِ غذا برام آورده بود
باورم نمیشد
دیگه لازم نبود از تو دهن کوی ها فرار کنم
اومد کنارم نشست و گفت :" صبحانه خوردی؟"
منم خشکم زده بود و نمی دونستم به این جِنتِل فیشی که جلوم نشسته چی بگم!!!
بعد از یه مکث طولانی ، جواب دادم : "نه !"
دست کرد تو کیفشو بهم قاشق و چنگال داد... گفت : "اینا همیشه همراهمه... آخه من خیلی شکمو هستم"
منم خندیدم و گفتم : " ولی من خیلی آروم غذا می خورم"
اونم گفت : "اشکالی نداره... منم آروم می خورم"
قلبم تند تند میزد و نمی دونستم چیکار کنم
از همیشه تندتر غذامو خوردم... اون با من حرف می زد... ولی من اصلا سرم رو بالا نمی آوردم... همش اَلَکی می خندیدم و حباب می ساختم
غذامون که تموم شد ، من ازش تشکر کردم و هر کدوممون رفتیم دنبال کار خودمون
از اون موقع چندتا اس ام اس برای هم فرستادیم و حال همدیگه رو پرسیدیم
چندتا ازین شعر عشقی ها هم برام فرستاده
فکر کنم شاعر مسلکم باشه...
خدا کنه فردا هم برام خوراکی بیاره!
بخاطرِ پاستیلاش ، نه...هاااااااااا!!!
دلم براش تنگ شده!