
امروز
سه شنبه
به تاریخ بیستم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
و من برای خوب جلوه دادن شخصیتم نزد خانمِ وجدان ، تلاش می کنم
به روزهای خوب و بد گذشته فکر می کنم و امروز
پس از تاملات درباره ی این بیست و پنج و نیم سال عمر با عزت و بی عزتی که داشتم ،در آخر این گونه بوده ام :
تا شش سالگی از آغوش مادر بزرگ و مادرم ، بدون دخالت هرگونه مهدکودک و آمادگی ، پا به زمین رساندم
بی شک تا آن روزها، دخترکی کله گِرد با چشمانی وَرقِلُمبیده بودم که جز خنده بر لبانم نبود و بزرگترین آزارم ،بیرون پَرت کردن برادر کوچکم از اِتاقمان بود..ناگفته نماند که این هم برای خودش گُناه بزرگی بود
از آن پس به کلاس اول دبستان رفتم... جایی که برایم تنفرانگیز بود و آنقدر به آن مکان بی علاقه بودم که اکنون نیز پشیزی از آن زمان به یاد نمی آورم
خدا را شکر
که در سن هفت سالگیم به منطقه ای دیگر عزیمت کردیم و از آنجا بود که دوست و رفیقانی ناب اختیار کردم و با آنها دوران دبستان و راهنمایی را در اوج شیطنت و خلاقیت و بازی های آغشته به خاک کوچه و خیابانهای محلمان سپری کردم و تا آن روزها... بزرگترین آزارهایم : حرص دادن آقای اسلامی و شایگانی به کمک مهتاب و سحر و گیلی و بهنام و فرنوش و فرید ، عربده کشیدن سر برادر همسایی روبرویی ، اسکیت سواریِ لنگ ظهر، آن هم زیر پنجره ی همسایه و دست انداختن آرمیتا ، همسایه ی خیلی دخترمآبِ بقلی بود...
دوره راهنمایی به پایان رسید و از صدقه سر خط خطی هایی که به گوشه و کنار کتابهای درسی کرده بودیم ، تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی خوش خط و خال گرافیک گرفتیم چهار سالِ بی وقفه را زیر دست فرح و خواهر بزرگش شریل لی ، یک راپید به چشم زدیم و یک راپید به کاغذ گلاسه
هر روز صبح با صدای بوق پیکان گوجه ایی نجف خان نظری ، به زور و ضرب روانه ی هنرستان میشدیم و بعد از شمرده شدن تعدادِ تارهای سبیل و ابرویمان ، به غلیان هنرو ذوقمان بر روی کاغذ و بوم و در و دیوار و میز و صندلی می پرداختیم
این چهار سال هم به بهتربن شکل ممکن سپری شد و تا آن روزگاران ، بزرگترین خطایم ، دوست پسر گرفتن ، عربده کشیدن سر شریل لی بزرگ ، قهر با نیوشا به مدت دو روز ، برداشتن چهار تار از زیر ابروانم ، پیچاندن یک ربع از کلاس زبان و پرسه زدن در کوچه و پس کوچه های محل به همراه دوست پسر مذکور ، و از این قبیل موارد بود...
زان پس یک سال به تحصیل در رشته آی تی و یک سال به مطالعه ، جهت آزمون ورودی ، یا همان کنکور پرداختم
تا آن روزها... به خطاهای زیادی مرتکب شدم... دیگر داشتم بزرگ می شدم و دختری بالغ و سرکش بودم... از جمله ی آنها: داشتن دوست پسر گُه ، پیچاندن چندین جلسه از کلاسهای مترجمی ، داشتن دوست پسر گُه تر و مالاندن سپر ماشینمان به درِ یک پرایدِ پارک شده بود
خدا را صدهزار مرتبه شکر که در چندین رشته دانشگاهی قبول شدم و شش ماه در دانشگاه هنر و معماری ، گرافیک خواندم و باقی را به تحصیل در رشته موسیقی در دانشگاه هنر پرداختم
در این چهار پنج سالِ اخیر ، چه نواهای خوش و چه نغمه ها که نشنیدم... خوش لحظه هایی بود، ناب و تکرار نشدنی... جای همه خالی....
دست آخر ده مهرِ همین امسال بود که پایان نامه ای نغز ، به یاری دوستان مهربان و عزیزتر از جانم ارائه دادیم و این قائله نیز ، ختم به خیر شد .
تا امروز... سخت است که بگویم ، بزرگترین خطاهایم چه بوده است ، که همه بزرگ و بی حد بی شرمانه بوده است...
از جمله : نافرمانی و دعوا با خانواده ام در برخی موارد ، پیچاندن چند مهمانی خانوادگی ، فضولی در روابط یکی از دوستانم ، رنجاندن دوستی که سالها همراهم بود و خیلی دوستش داشتم ، نشستن ظرفهای ناهار امروز و هزاران ناهار و شام دیگر ، بعضی شوخی های لوس و آویزان با دوستان ، استعمال چندین نخ دُخانیات ، حتما چندین و چند مورد خالی بندیِ تابلو، دو سه دوره بدخُلقی با هَری جان ... و کُلی بگویم ، اینها همه ی قضیه نیست و می توان گُفت... پس از چندی تامل درباره ی شخصیتی به نامِ خودم ، اعلام میکنم که به هیچ عنوان ، آدم جالبی نیستم... و سعی کنید دور من یکی را به عنوان دوست یا رفیق ، خط بکشید...