سرمو انداختم پايين . همين طوركه راه ميرم ، يه بار پاي چپمو ميبينم و يه بار پاي راستمو . از اول مهر تا حالا خيلي مراقب كفشام بودم . ولي بازم كثيف شدن . من دختر مرتبي هستم و براي خودم قوانيني دارم . هميشه سعي ميكنم كه تعداد فرد رو تو كارام بچپونم . صبحها سه بار صورتمو ميشورم پنج بار توي دهنم آب ميچرخونم و فكر ميكنم اگر يكي ازين عددا بالا پايين بشه ، اون روز بدشانسي ميارم . خب واقعيت اينه كه اين اتفاق ممكنه بيفته ! ولي به امتحانش نمي ارزه . خب اينجوري هميشه يه نفر تك ميمونه ، شايدم واسه همين بهش ميگن فرد يه گل يه مرد يه زن يه خونه يه كشور يه قاره يه زمين يه آسمون يه خورشيد يه خدا آخر آخرش از هر چيزي يكيش بسه ، چون ديگه مجبور نيستيم انقدر زور بزنيم كه تك باشيم . با اين اوصاف شايد پشت اين يكا ، يه زوجيم باشه پس زور بزن
با عرض سلام خدمت دوستان هنر دوست و جوياي نامم خصوصا در زمينه ي خوانندگي پيرو ارادتي كه به شما عزيزان دارم ، لازم ميدونم 5 مورد خاص براي آماده سازي صدا قبل از حضور در كلاس آواز جهاني 1 را متذكر شوم
1. خواندن قطعه " دخت بندر " با وكال "م" . در اين مرحله به تنفس ديافراگمي توجه شود ، حتي ميتوانيد به تمرين" روپه سوپه ترووپه شوپه " نيز پاتكي بزنيد
2. پاها را به اندازه ي عرض شانه باز كرده و 3 بار بگوييد " ديروز با مرضيه براي راه پيمايي به كارو تجارت رفتم" توضيحات:اين تمرين به علت اهميت فراواني كه وكال "ر" در آواز سبك ايتاليايي دارد توصيه ميشود
3. هم اكنون شما براي خواندن قطعه خوش كيفيت "محسن بيا سعيد پانته بيا" آماده هستبد
4. در اينجا توصيه ميشود كه حتي در مرحله آماده سازي صدا هم به حنجره خود استراحت بدهيد...در نتيجه به همراه دوستان هنر دوست خودتان به طرف سلف برويد و از آقاي بالايي درخوست "هاي باي خرسي توليد داخل _ شيرين عسل" و "نسكافه توليد خارجه_ترجيحا كلاسنو " كنيد... لطفا تقاضاي نسيه نكنيد، حتي شما دوست عزيز
5. پس از نوش جان كردن تنقلات توصيه شده ، آشغالهاي خود را درون سطل بريزيد يا روي ميز مخصوص قرار دهيد و با وكال " ددي آما ساكيچي ويل يا ويل يا ما كيچي ... " با تكنيك لب اسبي وارد كلاس شويد .هم اكنون شما آماده هستيد تا اتوريته ي خودتون رو در زمينه ي خوانندگي نشان دهيد
شكل 1-433 ، دو تن از عزيزان در حال خواندن قطعه " كارمينا بورانا " با رعايت موارد بالا را نشان ميدهد (اسامي هنر مندان از چپ به راست : مرضيه محمد حسيني ، گلاره ميرزا عبداله پور) چ م د
توي يك چشم بهم زدن ترم شش تموم شد و يه لحظه به خودمون اومديم و ديديم ، بله... امتحانا شروع شدن و ما نه يك كلمه درس خونديم و نه يك نت ساز زديم . اين جوري شد كه روز و شب توي لونه هاي هم جمع ميشديم و چاره اي مي انديشيديم ..آخرشم كه به نتيجه اي نميرسيديم و من شروع مي كردم به تهيه تقلب نامه ... از اين تقلب نومچه ها ، دو نسخه برابر اصل هم موجود بود كه به دو يار عزيزم آزززده و مرضياق متعلق بود. آخرشم لو مي رفتيم... و رحمتي ام حسابي حالمونو ميگرفت
به هر ترتيبي كه بود امتحانات رو از سر و كله و دار و ندارمون گذرونديم و بلاخره وقت كرديم كه خودمونو تو آيينه اتاق خاك گرفتمون نظاره فرماييم. اولش خودمو با آقاي سامي اشتباه گرفتم.اما ميدونستم كه قضيه ميموني تر ازين حرفاست .تجهيزات ملزوم رو محيا كردم و وارد عمل شدم. بعد از 3 ساعت تلاش و قدرت و دقت،خودمو پيدا كردم....زيادم كار سختي نبود.اما آدم بايد هميشه حواسش به خودش باشه...با همتونما...فقط من اينجوري نبودم كه...اين حركت انتهاري در امتحانات بين ما دخترا اپيدمي ميشه... حالا صد رحمت به ما،خدا از سر تقصيراتمون بگذره ، خدا خيرمون بده كه فقط در ايام امتحانات پشمك ميشيم. خدا يه دست و تيغي هم به اين پسرا بده كه تعطيل و غير تعطيل ندارن
بگذريم... داشتم ميگفتم . به زور طناب و عنبر و ماشين چمن زني ، قضيه رو حل و فسخ كردم... عجب ته ديگي، عدس پلويي اونم از نوع چرب و چيليش. اومدم دست بكشم به صورتم بلكه ببينم چه خبره... آقا همون اولش گير كردم... با خودم گفتم همين كارارو كردي كه ترشيدي ديگه
ديدم راه نداره... شال و كلاه كردم و راه افتادم
در حال مطالعه تابلوي منصوب ، دكتر علوي معروف ، شعبه كلاهدوز، متخصص پوست و مو ، روبروي نمايندگي سايپا ، حتي براي آنان كه پوست و مو ندارند
به هر دنگ و فنگي بود خودمو به پاي تابلوي حاوي اطلاعات مذكور رسوندم. همينجور سر به هوا جلو ميرفتم كه ديديم اين جور كه بوش مياد دارم خفه ميشم. سرم رو آوردم سر جاش و ديدم يك عدد قصاب خوش سيبيل و رو زل زده بهم... اهم اهم... سلام نليكن... آقا اين تابلو ها دكترش كجاست؟
آقاي قصاب صداي تيلفيزينشو كم كرد و گفت : ها؟
گفتم : دكتر ، كجاست ؟
گفت ، البته نگفت : با انگوشتش سمت راست رو نشون داد
گفتم مرسي و به سمت اشاره شده حركت كردم . خب مگه مريضيد؟ چرا تابلورو همين بالاي ساختمون خودتون آويزون نميكنيد؟
راهرو تاريك بود . از پله ها رفتم بالا و سرانجام به سالن مطب مشرف شدم . از 7 سالگيم كه با مامانم اومده بودم تا حالا هيچ تغييري نكرده بود. فقط باتري ساعت و لامپاش عوض شده بود.اونم از روي اجبار.از منشيم كه خبري نيست
تا نشستم يه آقاي كچل اومد روبروم نشست. يه كم برندازش كردم تا اينكه يه آقاي كچل ديگه از اتاق اومد بيرون
يعني نوبت من بود ... رفتم تو... دو تا صندلي چرمي پاره وسط اتاق بود ،جلوش ميز دكتر بود .از اولش كه روي مز رو نيگا ميكردي ، يه دسته خودكار شكسته پيكسته ، گوريده بودن به هم
جلو تر يه كارتون پاره پوره ، كه توش پر از كرم جي بود " تبليغ " هوم
بعد يه صفحه كليد (فارسي را پاس بداريم) كه يه روزي سفيد بوده و بلاخره دست دكتر رو ميديدي كه با انگشت اشاره در حالي كه يه دونه خودكار بيك تو مشتشه ، داره با تمام قوا تايپ ميكوبه... حالا سريعا متوجه چهره دكتر ميشم و سعي ميكنم به ياد بيارم... اوهوم... شبيه يوگي ميمونه
خب هنوز كچل نشده ،پس يقينا دوهههتر خوبيه
سلام
بشين
همينجا؟
آره، چي شده؟
هيچي داشتم خودمو تو آيينه نيگا ميكردم ديدم جوش زدم
به قسمت هيجان انگيز نسخه كه رسيديم ، سر هر دارو ازم قيمت ميپرسيد و تاكيد ميكرد كه آجيل شيريني شكلات نخور
بلا خره با همين جمله آجيل شيريني شكلات نخور ، با دكتر خدافظي كردم . آقاي كچل رو توي سالن ديدم كه داشت براي يه خانومي كه هنوز مو داشت نسخه ميپيچيد ، اونم سر خود... با خودم گفتم تو اگه بيل زني ، يكي در ........ بزن
از پله ها پايين رفتم و به طرف داروخانه سرازير شدم
بله... داروخانه مورد مقصد قرار گرفته ،همون داروخانه ال ماننديه كه همچين بگي نگي با مطب دكتر باقري لاغري معروف كه تازگيا با رستوران هاني هم سر و سري داره ،در يك ساختمان قرار گرفته. وارد كه شدم روبروم روم به ديوار دست به آب بود
ترجيه دادم گردش به چپ كنم... نگاه كردم ديدم يك عدد داف چركولك نيشته پشته ميز و داره از پشت تيليف از بي افش شديدا دلبري ميكنه. صد رحمت به اون داف زرده ي دانشگامون. حالم حسابي گرفته شد و تمام تلاشمو كردم تا زودتر ازون فضاي خضري وار رد بشم
نسخمو تحويل دكتر گوشت تلخ دادم...خال گوشتيه روي پيشونيش يه شبا هتي خاصي بين اون و ذبيحي ايجاد كرده بود... بوي باقالي همه جا رو برداشته بود. توي مدتي كه اونجا بودم چهل بار سر پول خرد و بقيه پول با ملت در افتاد... واسه خودش آقا سگه اي بود. منم كه ترسيده بودم و كز كرده بودم يه گوشه ، تا اينكه دارو هاي منم آماده شد و صدام كرد.. نميدونم چرا باهام دعوا نكرد. داروهارو ازش گرفتم و روونه ي منزل شدم. همين...بعدشم هيچ اتفاقي نيفتاد
نمیدونم این حرفا گفتن داره یا؟! فقط میدونم که حالمو از اینی که هست بدتر نمی کنه
بهترین راه حل اینه که همه چیزو جدی نگیریم و در نتیجه ،به این نتیجه میرسیم که آخه چه لزومی داره که ما اصرار بر خر شدن داشته باشیم؟
خب اینجوری هم به نفع خودمونه ، هم به نفع اون تیکه ی دلبر که الان جلوم وایساده و داره عاشقانه نگام می کنه... گردنش به سمت چپ کج شده و هر ثانیه که میگذره ، دل من بیشتر براش قنج میره . آخ که چقدر دوستت دارم سوزی . حالا که فکر میکنم میبینم که چه خوبه که تو نمی تونی فکر منو بخونی .. پس با خیال تخت،اونم از نوع دو نفرش... می خوام بهت بگم که تو همونی هستی که من سالها دنبالش می گشتم . نه سوزی ... نه... من دوستت ندارم... من عاشقتم پدر سوخته
و اون لحظس که دل تو دل سوزی نیست و فقط منتظر این جملس... " آه... من بدون تو میمیرم " خب با این اوصاف ،تو حتما الان فسیل شدی... شایدم داری مثل یه نفت خوب توی چراغ میسوزی...شایدم فروختنت. بشکه ای... ام م م... خب نوسان داره...شاید چهل دلار و پنجاه و پنج سنت
دارم رانندگی می کنم ، خیابون سنایی، خاطرات خوب و بدی که باهات داشتم عین روز برام روشنن. درد پام هی داره بیشتر میشه نه بخاطر تو . بخاطر این ترافیک دم عید... ذلیل شدم از بس کلاژ ترمز گرفتم . آخ آخ ... باز دارم یادت می افتم . نمی دونم دلم تنگ شده ؟ دارم حرص می خورم ؟ ازت بدم میاد؟ حس غریبیه...نور چراغا هی دارن یه جورایی میشن...خیابون پر ستاره شده،انگار چشمام جایی رو نمیبینه.. صورتم داره میسوزه . جوشام ملتهب شدن . من دارم گریه میکنم و همه اینا اثرات سقوط اشکامه . نه نه نه... دیگه طاقتشو ندارم... دارم میرم که یه پک از سیگار بگیرم... صدای آهنگ زیاده ، سرعتم داره میره بالا.انگار چراغ قرمز شده ، ولی هیچ چیز جز اون صدای وحشتناک نمی تونه شستمو خبردار کنه . شیشه ی جلوی ماشین شکسته و خون جلوی چششمامو گرفته... چهار ستون بدنم عین بید مجنون داره میلرزه ... نمی تونم پیاده بشم.. ملت جمع شدن دور جسد متوفی و دارن چپ چپ منو نگاه میکنن. همون لحظه باهات چشم تو چشم میشم... به ترسم یه چیزیم اضافه میشه. تو اینجا هم هستی...؟ انگار یه چیزی تو مخم جیرینگی جرقه میز نه . حالا که اینجایی ،شاید وقتش شده که جواب همه ی کاراتو بگیری...اصلا همه چیز پای تو . پامو میذارم رو گا ز و یا علی از تو مدد ، د برو که رفتی...ولی دنیا با همه خیابوناش دور سرم می چرخه ، انگار روحم تو بدنم نیست ، صداها توی سرم میپیجن ... هنوز تورو از یاد نبردم . اتفاقات خیلی کیلیشه ای دارن جلو میرن ، برای همین تصمیم میگیرم که زندگیمو توی مسیر جدیدی بندازم
زندگی رو با همه ی بند و بساطش انداختم رو غلتک ، همه چیز خیلی سریع داره عقب میره...سر راه عبدی رو میبینم که داره میره که بره یه دو سه سیخ جیگر بخوره...آخه اون روزا هیچ دغدغه ای جز سیگار و جیگر نداشته... حتما پینک فلویدم گوش میده.آخه خیلی آدم خفنیه... الان دیگه داریم به یه جاهایی میرسیم که من کسی رو نکشتم و تو هم قتل هیچ کسی رو به گردن نگرفتی
تو منو برای اولین بار روی پل سیدخندان میبینی . هر دومون پیاده ایم و تو داری از روبرو میای . صورتتو سه تیغه تراشیدی و موهاتو زدی پشت گوشت. دستاتو کردی تو جیبت . به هم نگاه می کنیم و قدمامون شل میشه . درست جلوی تابلوی قلم چی وایمیستیم . هر دومون پشت کنکوری هستیم . انگار توی یک نگاه عاشقم شدی ! اینجوری وانمود می کردی. همون لحظه که تو این خیالا به سر می بردم ،دستاتو از جیبت درآوردی و بغلم کردی... به یه ثانیه نکشید که بلندم کردی و ازون بالا پرتم کردی پایین . من سقوط می کردم و تو رو به یادم می سپردم... که یهو با مخ افتادم رو گردن یه پسر جوون هنرمند که داشت از زیر پل رد میشد تا سوار تاکسی های تخت طاووس بشه. وقتی هر دومون مردیم ، فهمیدم اون همون جوون هنرمندیه که سر چهار راه باهاش تصادف کرده بودم... انگار به هر نحوی که هست باید میمرد . ولی این بار منم مردم و خوبیش این بود که تو قتل دو نفرو به گردن میگیرفتی... یکی من ، یکی خودت
گيلي بچه اولي بود و حسابي به حرف مامان و بابا ميرفت . من هنوز چيزي از انتخاب رشته و اين جنگولك بازيا سرم نمي شد ، بين انگل شناسي و كاشتن لوبيا توي گلدون تراس فرقي نمي ذاشتم . اما يه چيزو هيچ وقت فراموش نمي كردم ، كه گيل آوا ممكن بود هر لحظه بخاطر ماژيكايي كه كادو گرفته بودم باهام قهر كنه. خب منم يه راه بيشتر براي بازي كردن با بچه هاي فاميل نداشتم ... اونم اين بود كه ماژيكامو بدم بهش تا اون باهاش روي يه مقواي درن دشت جدول مندلي اوف بكشه و بچسبونه روي عكساي بك استيريت بويزي كه بالاي تختمون بود
دستشو محکم گرفته بود به نخ کایتشو هی بالا و پایینش میکرد.باد هی تندتر و قویتر میشد و چیزی نمونده بود تا باهم پرواز کنن.همیشه دوست داشت انقدر بالا بره تا بتونه اون وره دریارو نگاه کنه.اون آدمای موطلایی رو که برای بچه هاشون کایتای آدمکی میخرن.میکی موس ، بت من ، سیندرلا... این فکرا مغزشو پر کرده بود.تازه داشت به ابرا نزدیک میشد که یهو پرت شد پایین.نخ نایلونی کایتش دستشو زخم کرده بود.نه پاهاش از زمین جدا شده بود نه دیگه از کایت خبری بود.لباساش شنی شده بود و روی برگشتن به خونرو نداشت
امتحانات ريق رحمت را سر كشيده بودند و فرصت اساتيد براي نسق كشي از دانشجويان پايان يافته بود . چند صباحي را به شغل شريف حساب و كتاب اموال احد آقا در امارت پروما سر كردم و سرانجام تصميم يه گذران چند روز آتي تعطيلات بين الترمين ،به حالت تفريح و سر خوشي ،آن هم خارج از كلان شهر ،گرفتم . به پيشنهاد رفيق عزيزتر از جانم :" مهتاب خانم آبزي پرور" و لطف ابوي گرانقدرش "طبيب آقا محمد خان دندان ساز " ،راهي منزلگاه ايشان ،واقع در گلندوئك سفلي شدم.در بدو ورود ،مورد استقبال و خوش آمد گويي گرم "بانو نوروزمنش " و ارشد زاده ايشان " استاد سحر هورس سوار" قرار گرفتم . از مهمان نوازي و عزت تپاني هاي اين خاندان والا مقام هر چه بگويم ،كم گفتم . هزار اله اكبر كه هر كدام پيشه اي آس از براي خويش برگزيده بودند و الحق و والانصاف ،هر يك در كارشان نامبر وان بودند. از سكناتشان بيشتر نميگويم و به ادامه ماجرا ميپردازم بسيار خوش خوراكاني به بنده خوراندند و وسايل فربگي را برايم فراهم آوردند.از رقم نيندازم كه بعد از هر وعده نيز ،مرا به زير كرسي گرران ميليزاندند و از آن گرمتر اينكه ،با انواع فيلمهاي ساخت سينماي شاهكار باليوود ،به همراه انواع تنقلات و آجيل جات مرا سرگرم مينمودند . ديدگان به هم نزده بودم و ناگاه دريافتم كه چند روزي زا شديدا در خانه و كاشانه مردم چتر گسترانده ام و هيچ به روي مبارك خويش نمي آورم دست و پا و جل و پلاسم را جمع كردم و با هزار تشكر و ابراز احساسات خالصانه بدرود گفتم و راهي تهران بزرگ شدم . در آخر جا دارد ، كه بعنوان حسن ختام ، تكه منظوم منثور نماي نستالژيك گونه اي را نقل كنم : " در شهر ما نيست جز دود ماشين دلم گرفته از آن و از اين اي كاش من هم پرنده بودم با شادماني پر مي گشودم مي رفتم از شهر به روستايي آنجا كه دارد آب و هوايي مصطفي رحماندوست