۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

همسر عزیزم...آقا/خانم غول

بیایید به روزی فکر کنیم که از خواب بیدار میشویم و میفهمیم که سرمان را تا صبح روی پای یک غول گُذاشته ایم...
آن هم غولی بی شاخ و دُم....
با ابروهای پیوسته و چشمانی خونین...
حال چه کنیم؟
یا مارا دزدیده است...
یا دیشب سگ مست بوده ایم...
یا دیروز صبح هم همینجا از خواب پریدیم و یادمان نمی آید...
یا همه ی این حرفها چرندیاتِ یک مغزِ تعطیل است...غول کجا بود؟
این همسرِ مهربانم خانم/آقای ایگرِگ است

۲ نظر: