۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

خونه ی ما

یک مربع که مثلثی روی آن نشسته است
مثلث قرمز است و مربع آجُری رنگ
قسمتی از مثلث سوراخ شده و از توی آن دود می آید...


نقاشی دورانِ کودکیمان
امن ترین نقطه ی بزرگسالیمان شد

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

درخت خیابون رومی را از ریشه کندن


درخت خیابون رومی رو از ریشه کندن
اما هنوز جای زخمش روی زمین مونده
و تبدیل به یه سوراخ گُنده شده.
شهردار محل به هر روشی رو کرد
آسفالت
سنگ ریزه
تخته چوب
گِل و گَچ و سیمان.

چند روز پیشا خودم دیدم که دکتر پوست، علوی رو برای تجویز کِرِم برطرف کننده ی چاله چوله ،آورده بالا سرش.
خلاصه ،از پاها و پُلُس ها و جلو بندی های به فنا رفته که بگذریم ؛
چه خرج و وقت و پول بیت المالی که به پای این سوراخچه ریختند و هیچ افاقه نکرد.

اون روزا که درخت سر جاش بود ، یه فرمون کج می کردیم و از بقلش رد می شدیم.
بعضی وقتا ما سلام می کردیم و بعضی وقتا...اون.

وسط اون همه ماشین...


یه درخت بود
که بالاش پُر از برگ و پرنده و لونه و اکسیژن بود
هم تنوع بود و هم زیبایی
هم سرعت گیر بود و هم زندگی
کُل تعویض روغنیای اطراف و حیاط خونه ی صابر خان،رو زیر سایه اش میگرفت
صابر خان
معلّم بازنشسته ی ادبیات آموزش و پرورش
هفتاد و سه سالش بود و هر روز زیر سایه ی درختِ رومی می شِست و روی صندلیش تاب می خورد...
گاهی وقتا روزنامه می خوند و گاهی اوقات مجله هایی رو که به واسطه ی اشتراک سالیانش دمِ در می نداختن ، ورق می زد
نسیمِ ملایمِ سایه ، موهای کم پُشت و جو گندمیش رو نوازش می کرد تا چُرتش بگیره،تا اینکه با صدای جیک جیک گَنجشکا چُرتش پاره می شد...

امروز
درخت
نیست
حیاط خونه ی صابر خان پُر شده از خاک و برگهای خَشک شده و چند تیکه از شاخه های درخت
تعمیرکارای اطراف با کلاهِ نقاب دار و عینک آفتابی ،مشغول کارشونن
صابر خان
نیست
یا توی خونه... جلوی تلویزیون خوابش بُرده،
یا....!!!

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

نان و کاه

عمله های محلمان نان لواش ماشینی با تخم مرغِ پرورشی میخورند،دیگرحتی نایِ متلک انداختن هم ندارند.چه برسدبه آجُر.درخِشتِ آجُر،کاه ریختیم تاسَبُک شودودیوارِ خانه هاتان از کاه شد.صدایتان راازپُشت دیوار شنیدیم وبه مزاقِمان خوش نیامد.به تلنگُری،بی خانمان شُدید.آی،دخترِ همسایه،هیچ کَس فکرش را هم نمی کرد،که روزی دِلِ تو برای"مَتَلک"تَنگ شود!کُجایی نانِ بربری؟کجایی صدای پُتک؟کجایید کُلنگ و بیل؟ما،در محلّه یمان بی خانمان شُدیم

چین شِکمان

چینِ شکم مرضی شایع ، موروثی و تا حدودی غیر قابل درمان می باشد ، که در برخی موارد، افراد به صورت پنهان به آن مبتلا هستند


علائمِ : ورود شکم، قبل از هر کدام از اعضای بدن،به محوطه ی مقصد

بسته نشدن دکمه های سه و چهار از پایینِ پیراهن

ایجاد خطوطِ اُفُقی در اطراف و قسمتِ فوقانیِ ناف

بیرون زدگیِ شکم در حالت نیمرُخ، حتی نمایان تر از بعضی دیگر از اعضای بدن

تمایل به استفاده از شکم، به عنوانٍ تکیه گاهِ دست

مالشِ شکم در هنگامِ تفکّر و مذاکراتِ مُهم


طریقه ی تشخیص : پاها را جفت کنید و در حالت رِلَکس (مقصود عدمِ انقباضِ عضلات ،مخصوصا عضلاتِ شکم می باشد) ابتدا خطی موازی با ستونِ فقرات ، و عمود بر زمین،از تُکِ دماغِ مَریض رسم کُنید تا با سطح زمین برخورد کند .سپس ، از نقطه ی ناف و محلّ تلاقیِ خطِ یاد شده و زمین،زاویه ای رسم کُنید.... در صورتیکه زاویه ی بدست آمده بزرگتر مساویِ با "30 درجه" باشد ، فرد ،مبتلا به مَرَض

" چینِ شکمی یا فُلد تامی** " میباشد



پیشگیری : کم بُخور ، همیشه بُخور



درمان : ندارد



پیامِ اخلاقی - بهداشتی : پیشگیری بهتر از درمان است... پس حالا که مبتلا شُده اید... بخورید و بیآشامید تا دُکتر خضری و کرمانی هم دُکتر بمانند




** Fold Tummy

همسر عزیزم...آقا/خانم غول

بیایید به روزی فکر کنیم که از خواب بیدار میشویم و میفهمیم که سرمان را تا صبح روی پای یک غول گُذاشته ایم...
آن هم غولی بی شاخ و دُم....
با ابروهای پیوسته و چشمانی خونین...
حال چه کنیم؟
یا مارا دزدیده است...
یا دیشب سگ مست بوده ایم...
یا دیروز صبح هم همینجا از خواب پریدیم و یادمان نمی آید...
یا همه ی این حرفها چرندیاتِ یک مغزِ تعطیل است...غول کجا بود؟
این همسرِ مهربانم خانم/آقای ایگرِگ است

مرگش ،چشم به راه، فرا می رسد

ذهنی تپنده
فشارِ خون در جامعه ای بی نشان از حیات
خون بی اعتنایی به اعضای مُرده
چون زائری در بهشتِ زهرا
بی فاتحه از قبور می گذرد
بی فانوسی
او می تپد تا سنگرش را حفظ کند

و
مرگش ،چشم به راه، فرا می رسد