۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

عابرانِ پیاده از گلدانهای لبِ پنجره ی همسایه بی خبرند

مرگ
چند روزیست که در می زند

می خوانی : کوچه ها باریکَن، دُکونا بستَن

من
در خانه ای با دیوارهای بتونه شده،
سرگردانم

می پرسی : خونمون رو دوست داری؟

من
به زور می خندم و احساس می کنم که چقدر بدریخت شده ام
خانه ی ما
خانه ی تو

دستِ چپم
چند روزیست درد می کند

مرگ
چند روزیست
پشت درِ خانه ی من
ایستاده است
خانه ی ما
خانه ی توست

دست چپِ من
جای خالیم در قلبِ توست


نگرانِ گلدانهای لبِ پنجره ی همسایه ام

۱ نظر: