۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

ساحل روسیه



دستشو محکم گرفته بود به نخ کایتشو هی بالا و پایینش میکرد.باد هی تندتر و قویتر میشد و چیزی نمونده بود تا باهم پرواز کنن.همیشه دوست داشت انقدر بالا بره تا بتونه اون وره دریارو نگاه کنه.اون آدمای موطلایی رو که برای بچه هاشون کایتای آدمکی میخرن.میکی موس ، بت من ، سیندرلا... این فکرا مغزشو پر کرده بود.تازه داشت به ابرا نزدیک میشد که یهو پرت شد پایین.نخ نایلونی کایتش دستشو زخم کرده بود.نه پاهاش از زمین جدا شده بود نه دیگه از کایت خبری بود.لباساش شنی شده بود و روی برگشتن به خونرو نداشت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر