۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

كي جواب گوئه؟



توي يك چشم بهم زدن ترم شش تموم شد و يه لحظه به خودمون اومديم و ديديم ، بله... امتحانا شروع شدن و ما نه يك كلمه درس خونديم و نه يك نت ساز زديم . اين جوري شد كه روز و شب توي لونه هاي هم جمع ميشديم و چاره اي مي انديشيديم ..آخرشم كه به نتيجه اي نميرسيديم و من شروع مي كردم به تهيه تقلب نامه ... از اين تقلب نومچه ها ، دو نسخه برابر اصل هم موجود بود كه به دو يار عزيزم آزززده و مرضياق متعلق بود. آخرشم لو مي رفتيم... و رحمتي ام حسابي حالمونو ميگرفت

به هر ترتيبي كه بود امتحانات رو از سر و كله و دار و ندارمون گذرونديم و بلاخره وقت كرديم كه خودمونو تو آيينه اتاق خاك گرفتمون نظاره فرماييم. اولش خودمو با آقاي سامي اشتباه گرفتم.اما ميدونستم كه قضيه ميموني تر ازين حرفاست .تجهيزات ملزوم رو محيا كردم و وارد عمل شدم. بعد از 3 ساعت تلاش و قدرت و دقت،خودمو پيدا كردم....زيادم كار سختي نبود.اما آدم بايد هميشه حواسش به خودش باشه...با همتونما...فقط من اينجوري نبودم كه...اين حركت انتهاري در امتحانات بين ما دخترا اپيدمي ميشه... حالا صد رحمت به ما،خدا از سر تقصيراتمون بگذره ، خدا خيرمون بده كه فقط در ايام امتحانات پشمك ميشيم. خدا يه دست و تيغي هم به اين پسرا بده كه تعطيل و غير تعطيل ندارن

بگذريم... داشتم ميگفتم . به زور طناب و عنبر و ماشين چمن زني ، قضيه رو حل و فسخ كردم... عجب ته ديگي، عدس پلويي اونم از نوع چرب و چيليش. اومدم دست بكشم به صورتم بلكه ببينم چه خبره... آقا همون اولش گير كردم... با خودم گفتم همين كارارو كردي كه ترشيدي ديگه

ديدم راه نداره... شال و كلاه كردم و راه افتادم

در حال مطالعه تابلوي منصوب ، دكتر علوي معروف ، شعبه كلاهدوز، متخصص پوست و مو ، روبروي نمايندگي سايپا ، حتي براي آنان كه پوست و مو ندارند

به هر دنگ و فنگي بود خودمو به پاي تابلوي حاوي اطلاعات مذكور رسوندم. همينجور سر به هوا جلو ميرفتم كه ديديم اين جور كه بوش مياد دارم خفه ميشم. سرم رو آوردم سر جاش و ديدم يك عدد قصاب خوش سيبيل و رو زل زده بهم... اهم اهم... سلام نليكن... آقا اين تابلو ها دكترش كجاست؟

آقاي قصاب صداي تيلفيزينشو كم كرد و گفت : ها؟

گفتم : دكتر ، كجاست ؟

گفت ، البته نگفت : با انگوشتش سمت راست رو نشون داد

گفتم مرسي و به سمت اشاره شده حركت كردم . خب مگه مريضيد؟ چرا تابلورو همين بالاي ساختمون خودتون آويزون نميكنيد؟

خلاصه... آدم بايد بلاسه ،با دختر ليسانسه ،تو كشور فرانسه ،اگه نلاسه ،چي..؟ ميپلاسه

اين همه حرف زدم تا برسم به دكتر

راهرو تاريك بود . از پله ها رفتم بالا و سرانجام به سالن مطب مشرف شدم . از 7 سالگيم كه با مامانم اومده بودم تا حالا هيچ تغييري نكرده بود. فقط باتري ساعت و لامپاش عوض شده بود.اونم از روي اجبار.از منشيم كه خبري نيست

تا نشستم يه آقاي كچل اومد روبروم نشست. يه كم برندازش كردم تا اينكه يه آقاي كچل ديگه از اتاق اومد بيرون

يعني نوبت من بود ... رفتم تو... دو تا صندلي چرمي پاره وسط اتاق بود ،جلوش ميز دكتر بود .از اولش كه روي مز رو نيگا ميكردي ، يه دسته خودكار شكسته پيكسته ، گوريده بودن به هم

جلو تر يه كارتون پاره پوره ، كه توش پر از كرم جي بود " تبليغ " هوم

بعد يه صفحه كليد (فارسي را پاس بداريم) كه يه روزي سفيد بوده و بلاخره دست دكتر رو ميديدي كه با انگشت اشاره در حالي كه يه دونه خودكار بيك تو مشتشه ، داره با تمام قوا تايپ ميكوبه... حالا سريعا متوجه چهره دكتر ميشم و سعي ميكنم به ياد بيارم... اوهوم... شبيه يوگي ميمونه

خب هنوز كچل نشده ،پس يقينا دوهههتر خوبيه

سلام

بشين

همينجا؟

آره، چي شده؟

هيچي داشتم خودمو تو آيينه نيگا ميكردم ديدم جوش زدم

قبلا اينجا اومدي؟

نه
اسمت چيه؟

گلگير

چند سالته؟

بيست و اندي

خب ، صبر كن.... ( شترق ) حالا چي شد كه اومدي اينجا؟

گفتم كه ! جوش زدم يه عالمه. اومدم براي درمان

هر كدوم ازين سوالا ده بار تكرار شد و من جواب دادم

به قسمت هيجان انگيز نسخه كه رسيديم ، سر هر دارو ازم قيمت ميپرسيد و تاكيد ميكرد كه آجيل شيريني شكلات نخور

بلا خره با همين جمله آجيل شيريني شكلات نخور ، با دكتر خدافظي كردم . آقاي كچل رو توي سالن ديدم كه داشت براي يه خانومي كه هنوز مو داشت نسخه ميپيچيد ، اونم سر خود... با خودم گفتم تو اگه بيل زني ، يكي در ........ بزن

از پله ها پايين رفتم و به طرف داروخانه سرازير شدم

بله... داروخانه مورد مقصد قرار گرفته ،همون داروخانه ال ماننديه كه همچين بگي نگي با مطب دكتر باقري لاغري معروف كه تازگيا با رستوران هاني هم سر و سري داره ،در يك ساختمان قرار گرفته. وارد كه شدم روبروم روم به ديوار دست به آب بود

ترجيه دادم گردش به چپ كنم... نگاه كردم ديدم يك عدد داف چركولك نيشته پشته ميز و داره از پشت تيليف از بي افش شديدا دلبري ميكنه. صد رحمت به اون داف زرده ي دانشگامون. حالم حسابي گرفته شد و تمام تلاشمو كردم تا زودتر ازون فضاي خضري وار رد بشم

نسخمو تحويل دكتر گوشت تلخ دادم...خال گوشتيه روي پيشونيش يه شبا هتي خاصي بين اون و ذبيحي ايجاد كرده بود... بوي باقالي همه جا رو برداشته بود. توي مدتي كه اونجا بودم چهل بار سر پول خرد و بقيه پول با ملت در افتاد... واسه خودش آقا سگه اي بود. منم كه ترسيده بودم و كز كرده بودم يه گوشه ، تا اينكه دارو هاي منم آماده شد و صدام كرد.. نميدونم چرا باهام دعوا نكرد. داروهارو ازش گرفتم و روونه ي منزل شدم. همين...بعدشم هيچ اتفاقي نيفتاد

آره اصلا من خوب ، شما ها بد

۲ نظر:

  1. میشه بفرمایید منظور شما از نوشتن این مطلب چی بود؟! دیده بودم خانوما که با هم حرف میزنن خیلی اتفاقات کاملا معمولی که ارزش گفتن نداره را تعریف میکنن ولی ندیده بودم جایی هم مخصوصا در محیط وب ثبتش کنن

    پاسخ دادنحذف
  2. منظورم رو فقط دوستام متوجه ميشن چون جزو خاطرات شخصيمه... قصدم يادآوري خاطرات بدتون از خانومها نبود

    پاسخ دادنحذف