۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

خرینگی در عُنفُوان جوانی



قابل توصیف نیست این حس مشمئز کننده

حس مورد خرینگی واقع شدن...اونم در انفوان جوانی

نمیدونم این حرفا گفتن داره یا؟! فقط میدونم که حالمو از اینی که هست بدتر نمی کنه

بهترین راه حل اینه که همه چیزو جدی نگیریم و در نتیجه ،به این نتیجه میرسیم که آخه چه لزومی داره که ما اصرار بر خر شدن داشته باشیم؟

خب اینجوری هم به نفع خودمونه ، هم به نفع اون تیکه ی دلبر که الان جلوم وایساده و داره عاشقانه نگام می کنه... گردنش به سمت چپ کج شده و هر ثانیه که میگذره ، دل من بیشتر براش قنج میره . آخ که چقدر دوستت دارم سوزی . حالا که فکر میکنم میبینم که چه خوبه که تو نمی تونی فکر منو بخونی .. پس با خیال تخت،اونم از نوع دو نفرش... می خوام بهت بگم که تو همونی هستی که من سالها دنبالش می گشتم . نه سوزی ... نه... من دوستت ندارم... من عاشقتم پدر سوخته

و اون لحظس که دل تو دل سوزی نیست و فقط منتظر این جملس... " آه... من بدون تو میمیرم " خب با این اوصاف ،تو حتما الان فسیل شدی... شایدم داری مثل یه نفت خوب توی چراغ میسوزی...شایدم فروختنت. بشکه ای... ام م م... خب نوسان داره...شاید چهل دلار و پنجاه و پنج سنت

دارم رانندگی می کنم ، خیابون سنایی، خاطرات خوب و بدی که باهات داشتم عین روز برام روشنن. درد پام هی داره بیشتر میشه نه بخاطر تو . بخاطر این ترافیک دم عید... ذلیل شدم از بس کلاژ ترمز گرفتم . آخ آخ ... باز دارم یادت می افتم . نمی دونم دلم تنگ شده ؟ دارم حرص می خورم ؟ ازت بدم میاد؟ حس غریبیه...نور چراغا هی دارن یه جورایی میشن...خیابون پر ستاره شده،انگار چشمام جایی رو نمیبینه.. صورتم داره میسوزه . جوشام ملتهب شدن . من دارم گریه میکنم و همه اینا اثرات سقوط اشکامه . نه نه نه... دیگه طاقتشو ندارم... دارم میرم که یه پک از سیگار بگیرم... صدای آهنگ زیاده ، سرعتم داره میره بالا.انگار چراغ قرمز شده ، ولی هیچ چیز جز اون صدای وحشتناک نمی تونه شستمو خبردار کنه . شیشه ی جلوی ماشین شکسته و خون جلوی چششمامو گرفته... چهار ستون بدنم عین بید مجنون داره میلرزه ... نمی تونم پیاده بشم.. ملت جمع شدن دور جسد متوفی و دارن چپ چپ منو نگاه میکنن. همون لحظه باهات چشم تو چشم میشم... به ترسم یه چیزیم اضافه میشه. تو اینجا هم هستی...؟ انگار یه چیزی تو مخم جیرینگی جرقه میز نه . حالا که اینجایی ،شاید وقتش شده که جواب همه ی کاراتو بگیری...اصلا همه چیز پای تو . پامو میذارم رو گا ز و یا علی از تو مدد ، د برو که رفتی...ولی دنیا با همه خیابوناش دور سرم می چرخه ، انگار روحم تو بدنم نیست ، صداها توی سرم میپیجن ... هنوز تورو از یاد نبردم . اتفاقات خیلی کیلیشه ای دارن جلو میرن ، برای همین تصمیم میگیرم که زندگیمو توی مسیر جدیدی بندازم

زندگی رو با همه ی بند و بساطش انداختم رو غلتک ، همه چیز خیلی سریع داره عقب میره...سر راه عبدی رو میبینم که داره میره که بره یه دو سه سیخ جیگر بخوره...آخه اون روزا هیچ دغدغه ای جز سیگار و جیگر نداشته... حتما پینک فلویدم گوش میده.آخه خیلی آدم خفنیه... الان دیگه داریم به یه جاهایی میرسیم که من کسی رو نکشتم و تو هم قتل هیچ کسی رو به گردن نگرفتی

تو منو برای اولین بار روی پل سیدخندان میبینی . هر دومون پیاده ایم و تو داری از روبرو میای . صورتتو سه تیغه تراشیدی و موهاتو زدی پشت گوشت. دستاتو کردی تو جیبت . به هم نگاه می کنیم و قدمامون شل میشه . درست جلوی تابلوی قلم چی وایمیستیم . هر دومون پشت کنکوری هستیم . انگار توی یک نگاه عاشقم شدی ! اینجوری وانمود می کردی. همون لحظه که تو این خیالا به سر می بردم ،دستاتو از جیبت درآوردی و بغلم کردی... به یه ثانیه نکشید که بلندم کردی و ازون بالا پرتم کردی پایین . من سقوط می کردم و تو رو به یادم می سپردم... که یهو با مخ افتادم رو گردن یه پسر جوون هنرمند که داشت از زیر پل رد میشد تا سوار تاکسی های تخت طاووس بشه. وقتی هر دومون مردیم ، فهمیدم اون همون جوون هنرمندیه که سر چهار راه باهاش تصادف کرده بودم... انگار به هر نحوی که هست باید میمرد . ولی این بار منم مردم و خوبیش این بود که تو قتل دو نفرو به گردن میگیرفتی... یکی من ، یکی خودت


۳ نظر:

  1. bekhaatere in neveshtat ham ke shode Golden Palace ro baraat migiram, ghorboone naghaashiat beram ....
    in neveshte o naghashit mano kosht >:D<
    vali graphicet az neveshtanet kheili behtare :*:*:*:*

    پاسخ دادنحذف
  2. che ghalame khoobi dari oss-gelare , basi khoeshmaan aamad:-)

    پاسخ دادنحذف