۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

در نمایشگاهِ مثلا بین المللیِ طلا

امروز
دختر بچه ای
با دیدنِ ویترینِ پُر از طلا
به نفس نفس افتاد

...پیرمرد
دید و رفت

پیرزن خندید

زوج جوان
بحث کردند

آن زنِ تنها
انگشترش را به رُخَم کشید
و
من
یه هیچ کدام قیمت ندادم

متاسفم
ما فقط با بُنَکدار کار می کنیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر