۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

لالون، هزار و سیصد و هفتاد و هشت

روی پوستم نمِ بارون رو احساس می کنم
رودخونه وحشی شده
انگشت پتروس توی دماغشه
صدای عرعر خر همسایه ،توی این همه هیاهو گم شده
و من
...به آخرین تیکه ی پُل پُشتِ سرم
که روی آب شناوره
خیره شدم
دور میشه
محو شد
دلم برای خر همسایه تنگ میشه
عر....عر...عر
خر... انسانِ نجیبیست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر