۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

کارِ هر روز

هزاران بار آرزو کردم که ای کاش زمان به گذشته بازگردد و
قسم خوردم که چنین و چنان می‌کنم

در اوج ناباوری تاریخ برایم تکرار شد و من بارها آرزو کردم
که ای کاش در همان آینده باقی مانده بودم و
قسم خوردم که به گذشته‌ام ایمان می‌آورم
حال کجای کارم که امروز را فدای فردا و دیروز را فدای امروز کردم و نمی‌دانم دقیقا چندشنبه بود که کامل زندگی کردم

۱ نظر:

  1. نمی دانم دقیقا چندشنبه بود که کنارم بودی و با خودم می‌خواندم این ترانه را
    the only peace i can find
    is when i'm here with you
    you are the once
    that keep me high
    روز و ساعتش در یادم نمانده
    اما آن زمزمه‌های درونی که وزن و اعتبارش از تو بود
    دست از سر امروز و دیروز و فردایم برنمی دارد
    و چه خوب که بر نمی‌دارد.

    پاسخ دادنحذف