شریعت بیگم تازه از خواب بیدار شده بود و اصلا حال بلند شدن از روی تختش رو نداشت. داشت با خودش کلنجار می رفت که یهو یادش افتاد امروز با مرآت قرار داره و تازه قبلشم باید می رفت بانک. هوا بدجوری گرمه... خوابش میاد ،اما آفتابی که از پنجره افتاده تو اتاق ، کلافش می کنه... یه نگاه به عکس خودش که به دیوار بالا سرش کوبیده میندازه و با خودش میگه : اگه صورتم تو این عکس کامل پیدا بود هیچ وقت نمی کوبیدمش به دیوار! اتاقش از همیشه به هم ریخته تره.وقت میشه ،اما حوصله نداره ... یعنی حالش نیست که فکر کنه این خرت و پرتارو کجا بذاره یا کدوماشو بریزه دور و کدوماشو نگه داره... صدای تلویزیون بلنده.تلفن داره زنگ میزنه...مامانش تو دستشوییه... یه بار دو بار سه بار.... چها... رفت رو پیغام گیر... وااااای...مرآته ، خنگ.چرا باز اشتباهی زنگ زده خونه؟ تازه پیغامم میذاره؟ " سلام شری ،می خواستم بگم قرار امروزمون کنسله ، آخه راستش..." بوق بوق بوق.... گشنشه ، دستشویی داره ،حوصلش سر رفته ،خوابش میاد ،مرآت الاغچه
اگه تمام صورتش هم معلوم بود بایست می کوفیدش به دیفال
پاسخ دادنحذف:)
پاسخ دادنحذف